تبليغاتX
ستاره ی دریای مغرب

عشق...............

 

                                                 شب شده ....

به آسمون نگاه كن...

ستاره ها رو مي بيني؟

همشون دارن به ما چشمك مي زنن...

اون يكي رو نگاه كن... آره ... همونو ميگم...

ببين چه خوشگله ... !

اون ستاره از همه ستاره ها پر نور تره ...

من اسمش رو  گذاشتم ستاره تو...

هر شب كه دلم برات تنگ ميشه و نگاش ميكنم

 يه لبخند قشنگ مي شينه رو لبهاش و يواشكي ، دور از چشم ماه ،

بهم چشمك مي زنه .........

بهم ميگه : « غصه نخور ... يه روز همه چي درست ميشه ...

يه روزي من و تو باهم ميايم اين بالا ، كنار ماه مي شينيم

و زمين رو از بالا نگاه ميكنيم... اونوقت مي بيني كه زمين از اين بالا

چقدر كوچیکه............

 

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


تولد کامبیز من................


    کامبیز من تولدت مبارک

امروز تولد عشق من هست....................بله کامبیز...........................

امروز تولد کامبیزه منه............................................

خدایا شکرت این فرشته  پنج مرداد به دنیا اومد.............................شکرت.............

کامبیز جون امشب یعنی شب ارزوها دعا میکنم که همیشه شادو موفق باشی..........

و بدونی که خیلی خیلی دوستت دارم.......................

              کامبیز  جون تولدت مبارک

 


 

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


فقط کافیست.................

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه

کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر

 توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه

 می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد

 داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی

می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند .................

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز .....

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی.....

 

و انگاه ستاره ی دریای مغرب رو از میون اون همه ستاره

 

 پیدا کنی............

 

فقط کافیست نگاه کنی...............

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


شاعر و فرشته...................

 شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر.

            


 

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


عاشقتم.....................

 

 نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

 

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...

 

نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...


 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت