تبليغاتX
ستاره ی دریای مغرب

پنج وارونه.............

  

برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟

 من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.

 باز هم خنديدم.

 گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین مي‌داد

 آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم

 و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي ‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌ وارونه چه معنا دارد

پنج وارونه


 

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان.......تا اخرشو بخونید)

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي

مي كردند.

خوشبختي ، پولداري ، عشق ، دانائي ، صبر ، غم ، ترس. هر كدام به روش خويش

 مي زيستند .

تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب

 اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان

كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار

قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به

هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و

وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره

ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست ،

اماكسي به کمکش را نرسید.

در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من كمك كن.

ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز ، تو درآب ترشدی و مرا تر ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه

خودم احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك

نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي

گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم

 آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت

هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي

تمام احساسها هستي.

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟

دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانائي لبخندي زد و پاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش

عشق را درك كند....................


 

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق..................

 

 

بیا تا تندیس عشق را دوباره در دستهایمان نگه داریم و اقاقی های

 

آرزو را در باغچه قلبمان برویانیم و این پیک دوستی من است.

 

بیا تا همراه شاپرکها آواز بودن را سر دهیم و تلاطم نگاهمان را به هم

 

بیامیزم.

 

من مهر را دست باران برایت می فرستم تا شاید وقتی آنها را می بینی

 

موجی از خاطره هایم پبشت آیند.

 

شبها وقتی که می خوابی شب بوهای یاد من روحت را نوازش کنند.

 

ای کسی که مهرت را جرعه جرعه به من چشاندی عشق را زیر

 

چشمانم برایت می فرستم.اگر چشمانم را ابری دیدی بدان که این

 

فوران احساسات من استکه در هاله ای از اشک جمع شده اند.

 

و هر گاه چشمانم را صاف دیدی بدان که این مهری است که نسبت

 

به تو دارم.

 

اگر روزیاز روز ها لبهایم بخندد خنده ام از شاذی دیدن روی پر محبت

 

تو است.

 

ای آسمان دلت پر از ستاره های دوستی دستم را بگیر و ترانه محبت را

 

در گوشهایم بنواز که تو همه نازی و من همه نیاز.......

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت