تبليغاتX
ستاره ی دریای مغرب

واما خودم............

                          

  

                                 ..............به نام خالق عشق................

سلام.....من در این اپ میخوام بر خلاف اپ های دیگه درمورده خودم صحبت کنم.....:/

نام=سارا..............فامیل=معذورم.......................

من متولد۱/۱۲/۶۷ هستم...........اره متولد ماه اسفندم.................اهل تهرانم..............

رشتم تو دبیرستان ریاضی .................حالا میرم پیش دانشگاهی.............

و سال سختی رو در پیش دارم.........................

بهترین دوستام =فرحناز.....مهناز.....الهام.......و بماند............

دوستای اینترنتی=کامبیز........دیبا.........شادی.........متین.......نیلوفر.........پیدکس و متال....

................و همه و همه.........................حتی تو................اره تو..............

خوب هرکسی که وبم بیاد یعنی دوستمه.................

اهل دوست پسر خیلی نیستم................ولی اگه بگم دوست پسر نداشتم وندارم دروغ گفتم.....

دختر ازادی هستم...............

زیاد بهم گیر نمیدن...........................

من فقط یه خواهر دارم که از من ۱ سال بزرگ تره.........

البته با من خیلی فرق میکنه................اون یه فرشته هست................

و من دختر کوچیکه خانوادم..................البته لوس نیستم..............:roll:

از چیزی که بدم میاد دروغه.....................:tired:

از ادم های دروغ گو بیزارم.................................

ادم صادقی هستم..............البته دوستام میگن.....

بیشتر وقتمو با دوستام میگذرونم..........................................:roll:

با خانوادم  زیاد حال نمیکنم................بیشتر با دوستام هستم...............

ارزوم اینه که ۱۸ سالم تمومشه گواهینامه بگیرم................

که وقتی هر روز با ماشین خواهرم میرم بیرون تن مامانم نلرزه..............

ولی خداییش رانندگیم عالیه.............البته اینم  دوستام میگن..................

توی دبیرستان خرخون کلاس بودن.................و از این بابت ناراحت.......

البته چون خدا گفته علمتون رو در اختیار دیگران بگذارید.................

همیشه موقع امتحان  وسط کلاس میشستم...............

و یه بچه ی مثبت در عین حال منفی.......................

هرکسی که منو اولین بار ببینه فکر میکنه یه دختر ساکت....مثبت....مغرور....اروم......

ولی وقتی باهام اشنا بشه...............میفهمه که اشتباه کرده......

ورزش مورد علاقم شنا......اسکیت......بسکتبال.................

و خیلی کم گیتاربلدم...............همونم از خواهرم یاد گرفتم..................

اخه تخصص خواهرم همینه...........................

رنگ مورد علاقم...................صورتی......................عاشقشم...............

وقتی دلم میگیره موسیقی گوش میدم................

از این وریها.........بنیامین.............. صادقی.................یگانه...............

از اون ور ............ قمیشی......کامران هومن.......شادمهر.......و علی......امینم........

بازیگرهای مورد علاقم.................از ایران هیچی...............

از اون ور...............جولی.....لوپز......پیت.......راک........

خیلی دوست دارم اواز بخونم.......... صدامم خوبه............البته اینم دوستام میگن....

نقطه ضعفم...............اینکه زود عاشق میشم................

بخششم خیلی زیاده................................

واین بود سارا....................ستاره ی دریای مغرب...............

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


و اما عشق.................

 

جلسه محاكمه عشق بود


و قاضي عقل


و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي


قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟


همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


سلام.............

شايد ندونين چقدر سخته :
روبروت کسي ايستاده که با جون ودل دوستش داري , با اينکه به خاطرنجابت اون وبه حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو توي چشماي نازنينش ميفته , تو يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد , چي شد که اين شد , فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .
جرات ابراز احساس فراوون داري , اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسي. از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به تو داشته باشه 
و بتوني اونو هم مثل خودت شيدا کني تا منتظرت بمونه , ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار يقه هر دوتاتونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبتون بشه , اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي تو به پاي تو ميسوزه.
پس نگاهتو آروم از نگاهش ميدزدي و اونو به خدا ميسپاري , دلتو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکني و آتيش عشقتو تو پستوي قلبت پنهون ميکني تاخودت تنهابسوزي و فقط دعا ميکني هر جا که هست خوشبخت باشه , تو هم يه بار ديگه ببينيش تا بتوني يه شاخه گل بهش هديه بدي , گلي به نام و رنگ و عطر خودش .
به اميد اون روز....

دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

       من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشو تو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند

 

 

ممکنه مدت زیادی اپ نکنم................اخه کامپیوترم خرابه..................

پس نظر یادتون نره..............


 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت