تبليغاتX
ستاره ی دریای مغرب

مینویسم..............

          می نویسم با نور
                               در هوایی از مهر
                                  کاغذی از پر گلهای سپید
                                          نه به یک بار و به ده بار،
                                                        که هزاران، شاید
                                                            می نهم در سبدی
                                                        از گل نیلوفر و احساس دلم
                                                                                          می سپارم
                        به دل قاصدکی تا برساند به دلت
                   تا بدانی
               دل من 
         غرق تمنای نگاه تو هنوز  
می نویسد شب و روز:

 « خوب نازنین من
              از همیشه تا هنوز
    دوستت می دارم!...» 

     داستان    angelina24

              

پسرک با تیر و کمان نشانه گرفت و هدف او چیزي نبود جزديوانه كنار خيابان.......

سنگ باشد ت به سر ديوانه خورد...........ولي او سرش را پايين انداخت.........و چيزي نگفت.

پسرك گستاخ براي برداشتن چند سنگ به گوشه اي از خيابان رفت ..........

كه ناگهان ديوانه از جا پريد و او را به سمت ديگري از خيابان هل داد.

اتومبيلي كه در حال تصادف با پسرك بود حالا چرخ هايش روي پيكر بي جان ديوانه بود.......

 عکس

دخمل به این فضولی دیده بودید


 

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


یه اپ طولانی.............مثل همیشه عشق

اون دورا یکی هست که منتظر دیدنه نور صبح تو چشمامه

اون دورا یکی هست که نگرانه تنهایی وهم انگیز دستامه

اون دورا یکی هست که در هراس از دست دادن منه

اون دورا یکی هست که شوق زندگی تو چشماشه

اون دورا فقط طراوت هست و ساد گی

پره رنگ صورتی .

اون دورا چشمای تیره ای هست که گرمای لذت بخشی داره

اون دورا یکی هست که ظرافت دستاش در برابر ضمختی دنیای من در حال جنگه.

برد با کدومه ؟

شاید دست

شاید دنیا.

اون دورا در کنار اون وحشت واژه ی مضحکی به نظر میرسه

اون دورا همه چیز سمبل معنای واقعی خودشه.

اون دورا می تونی صدای تپش قلب درختا رو بشنوی که آروم می زنه مثل یک موسیقی لطیف.

نبض زندگی تو دستای تر اونه اما نبض اون....

شاید و فقط شاید

درچشمای سیاه تاریکی باشه که در نور تلالوی قهوه ای خاک آلودی داره .

شاید و فقط شاید تو چشمای من.

اونجا ، اون دورا ترس بی معنی میشه.

اون دورا پراز صحنه های تلاقی نور و آبه.

با لبخند اون باد لبریز میشه از بوی عطر خاک خیس.

اون دورا طعم زندگی گس نیست.

اون دورا بارون فقط برای این می باره که به موهای پریشون اون برسه و آروم رو پیشونی بلند اون جاری بشه .

اون دورا همه چیز هست اما..

برای رسیدن به اون دورا

یه دل لازمه پر از شوق

دو تا پا که با شجاعت، پای برهنه، حتی تو سنگلاخ هم به راه رفتن ادامه بدن.

چشمانی که از هیجان خیس بشن.

و در آخر یه لبخند شیرین.

اما من نمی دونم پاهای من توانایی طی کردن این مسیر رو دارن یا نه؟

دستان تنهای من می تونن شجاع باشن؟

و لب تبدار من می تونه بخنده؟

اون دورا یکی منتظره . می دونم .

اما ، من ، اینجا در حسرت لبخندی صورتی هرمان زده ام .

تو برو شاید به دور های خودت برسی

و اگر رسیدی

من رو فراموش نکن

چون به یادت آوردم که همیشه یکی هست که اون دورا منتظرت می مونه.

متين ترين كلمه عشق است.

 

جذاب ترين كلمه آشنايي است.

 

پاكترين كلمه وجدان است.

 

تلخترين كلمه جدايي است.

 

زشترين كلمه خيانت است.

 

سخت ترين كلمه تنهايي است.

 

بدترين كلمه بي‌وفايي است.

داستان.......دلم نیومد این داستان تو وبم نباشه

 

همیشه به دوس پسرش گیر میداد که منو برا چی میخوای؟

مگه نمیبینی من چشم ندارم ؟ مگه نمیبینی من کورم؟

و پسر همیشه میگفت اشکالی نداره من خودت میخوام

هر چی که باشی هر جور که باشی .

یه روز یک نفر پیدا شد که چشماشو بخشید به اون دختر

دختره خیلی خشحال بود .

بعد از عمل اولین کسی رو که دید همون پسر بود ( معشوقش)

ولی تا فهمید پسره کوره همه چیرو انکار کرد

و گفت که دیگه نمی خواد ببینتش و حاضر به ازدواج با اون پسر نیست .

پسر در حالی که گریه میکرد و اتاق رو ترک میکرد گفت

عزیزم خوب مراقب چشمای من باش برام خیلی عزیزن

آخه تا امروز با اون چشما تورو نگاه می کردم

و بعد درحالی که به این ور اونور می خورد اتاق رو ترک کرد و رفت !!!

بعضی وقتا آدم دوست داره گریه کنه مثل الان من .ممکنه دلیل مهمی هم

نداشته باشه اما حتی یه تلنگر به شیشه ی احساس باعث می شه بغض

این دل لعنتی که هر چی می کشم از دست اونه بشکنه اونوقت دیگه هیچ

جوری نمی شه جولوشو گرفت نمی شه پیچوندش که تموم شه باید ولش

کنی تا هر وقت که خواست ادامه بده و بشوره هر چی تو خودش داره.

بعدش با خودم میگم اما مگه این همه غم شسته می شه؟حتی با یه دریا

آبم نمیشه هیچ کاریش کرد

دریا دریا از هر کجا که شروع کنم به اون می رسم .حالا دیگه دلم نمی خواد

گریه کنم می خوام اونقدر این اشکای شورو تو خودم جمع کنم که بشم

دریا .آبی آبی .......

اما این دل من مثل چشام سیاه مثل دریا تو غروب سرد و غمگین.

میشه یه وقتی این سنگینی از دلم ورداشته بشه؟یعنی میشه منم مثله

این همه آدم که راحت و بی دغدغه می خندن بشم؟آه که چه آرزوی دوریه

واسه من !!یه خنده ی واقعی که دیگه گیر نمیاد.

بعضی وقتا میگم یعنی تو این دنیای بزرگ کسی هست که یه لحظه فقط یه

لحظه ی کوتاه دلش واسه من تنگ شه ؟همه تظاهر میکنن میدونم .تظاهر

دروغ دیگه واسم عادی شده.یا بعضی وقتا میگم دیگه گریه هم از چشای ت

اریک من میترسه و می ترسه تو اون پا بذاره پس چه جوری یکی می تونه

به این تاریکی فکر کنه؟غیر ممکنه...

دلم میخواد از این شهرو دیار برم برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه از

بین این همه ادم که وجودم براشون اهمییتی نداره برم اما بعد میگم پس دریا

چی از اون چه جوری دل بکنم؟یعنی دریا با اون عظمتش یه جا واسه من

داره؟

یه حسی بهم میگه آره هنوز اونقدر بی کس نشدی اون هست که همه جا

پیشته.اگه خوب گوش کنی صداشو می شنوی صدای لالاییه موج ها از اون

دورا میاد و کم کم تو رو در آغوش میگیره و می بره اما اون ته صدای جیغی

عذابم میده..............

اولين روز ديدار را يادت هست؟

يادت هست؟ ................ من بودم و تو بودي و يه دنيا نگاه

يادت هست؟ ................ تو بودي و من بودم و دو شاخه رز سرخ

يادت هست؟ ............... من بودم و تو بودي و سكوتي سرشار از گفتني ها

يادت هست؟ ............... تو بودي و من بودم و صداي امواج آب

يادت هست؟ ............... من بودم و تو بودي و شيطنت هاي بچگي مان

يادت هست؟ ............... تو بودي و من بودم و آواز كوچه باغ ها

يادت هست؟ .............. تو بودي و ..................................

اكنون من ماندم و خاطرات تو و تنهايي

اكنون تو ماندي و خاطرات من و جدايي

 

 


 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


صلیب

 

***

مرد جوان و شناگری که به خدا هیچ اعتقادی نداشت هر کس در مورد خدا باهاش صحبت

 

میکرد اونو مسخره میکرد .یک شب مهتابی جوان شنا گروارد ورزشگاهی میشه که اونجا

 

 شنا میکرده. تصمیم میگیره کمی شنا کنه .چراغ خاموش بود و همون نور مهتاب که از

 

گوشه ی ورزشگاه به داخل تابانده میشد  برای شنا کافی بود .جوان به بالاترین نقطه میره

 

 که داخل آب شیرجه بزنه دستای خودشو بالا میبره ناگهان سایه ی خودشو روی دیوار

 

مانند صلیب میبینه .یه حسه عجیبی بهش دست میده .میاد پایین و چراغ رو روشن میکنه.

 

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  


 

نوشته شده توسط سارا در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت