تبليغاتX
ستاره ی دریای مغرب

بازم عشق...............

 

آدمها   فکر می کنند
 
 گل  سرخ  مظهر عشق و  وفا و دوستی  و  صداقته…
 
آدما در  خیالشون  به گل سرخ  یه جور  دیگه 
 
به یه  نحوه دیگه نگاه می کنند...
 
اما من  تو خیالم  به گل سرخ  مهربانتر از دیگران نگاه می کنم …
 
 من گل  سرخ را به کسی هدیه می کنم
 
که خودش مظهری از وفا و دوستی و صداقت باشه...
 
تا بتونه  گل سرخمو درک کنه …
 
بتونه  بوی  دل نشینشو
 
 از ته دل وارد قلب پاکش  بکنه
 
       غم ها نمیدانند که من غمگین ترین غم های دنیایم                                             

           بیا ای دوست با من باش که من  تنها ترین تنهای دنیایم                              

 
آدمها   فکر می کنند
 
 گل  سرخ  مظهر عشق و  وفا و دوستی  و  صداقته…
 
آدما در  خیالشون  به گل سرخ  یه جور  دیگه 
 
به یه  نحوه دیگه نگاه می کنند...
 
اما من  تو خیالم  به گل سرخ  مهربانتر از دیگران نگاه می کنم …
 
 من گل  سرخ را به کسی هدیه می کنم
 
که خودش مظهری از وفا و دوستی و صداقت باشه...
 
تا بتونه  گل سرخمو درک کنه …
 
بتونه  بوی  دل نشینشو
 
 از ته دل وارد قلب پاکش  بکنه
 
       غم ها نمیدانند که من غمگین ترین غم های دنیایم                                             

           بیا ای دوست با من باش که من  تنها ترین تنهای دنیایم                              

   

 

               

     عشق یعنی...........                  


    عشق يعني بعضي وقتا اشك زياد ريختن

  عشق يعني جز عشقت هيچي رو نبيني

   عشق يعني اين فكر كه چقدر خوبه اون تورو بخواد

  عشق يعني قشنگترين لباسشو براش بپوشي

  عشق يعني ترانه اي كه اونو به يادت مي ندازه

  عشق يعني منتظر تلفنش باشي

  عشق يعني وقتي اونو مي بيني داغ كن

                داستانداستان داستان

  وقتي پدرش به جبهه اعزام شد او يكساله بود...........

حالا بعد از سال ها دختر با دسته اي گل سرخ منتظر امدن پدر بود.............

بالاخره او امد....با صلوات مردم و عطر اسفند و گلاب پا به كوچه گذاشت.....

دختر با خوشحالي به سوي پدر دويد............

و دسته گلش را به سوي او دراز كرد.............

اما پدر دستي براي گرفتن گل ها نداشت...................

           

                                           نگاهش می کردم

چشمانش مانند کودکی نحیف ، آرام بود اما پر درد. چهره اش خسته. خسته

از درد کشیدن های بی وقفه. گود بود زیر چشمان قهوه ایش.

دستانش کبود بودند گویا و سوزان که اینچنین چشمانش پر از اشک شده

بود.

قطره قطره های خون فرو می چکید تا به او زندگی بخشد. پیر بود شاید .

مویی بر سر نداشت تا تشخیص دهم.

کیسه ی خون در دستان مرد بود تا گرم شود و آماده برای ورود به اندام 

ضعیفش.

تصور کردم او را وقتی زردی صورتش هنوز سرخی داشته با طره های

پریشان ریخته بر پیشاني.

دل مرد را آنچنان برده بود که هنوز هم عاشقانه نگاهش می کرد.

حال که دگر مویی بر سر نداشت.

خون آرام آرام وارد می شد تا دقیقه ای بر دقایق کوتاه عمر او بیافزاید

مرد با تمام وجود گرمای تنش را به خون می بخشید تا به همسرش برسد و 

لحظه ای گرم

شود تن خسته اش.

او که نمی دانست خود درمانده تر از اوست.

زن اما خواب بود . در دنیای مبهم و دردناک خود فرو رفته بود.

خون قطره قطره وارد میشد تا چشمان زن دوباره لحظه ای باز شود و لبخند

مرد را ببیند که

چه آسان از دست دادن نیمه اش را به تماشا نشسته بود.

آه . نمی دانم لبخند مرد با این همه شکستن از کجا آمده بود.

نمی دانم.

و نخواهم دانست.

دیروز مرد را دیدم.

تنها ،خیره به دور دست ها بود و آرام نشسته در کنار سنگ سردی که

همسرش را در بر

گرفته بود جای او.

و من گویا هنوز نگاهش می کردم.


 

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


در کنارم بمان..............

 

من از این دنیا چی میخوام دوتا صندلی چوبی

 

که من و ترو بشونه واسه گفتن خوبی

 

من از این دنیا چی میخوامی یه وجب زمین خالی

 

همونقد که یک اتاقک بشه خونه خیالی

خاطراتت بوي عشق ميگيرم 

عمرم ميگذرد لحظه ای   ديگر نميدانم              

با  جدايئت اگر چه تمام عمرم ميميرد

به ياد صورت و صداي عاشقانه ميميرم        

 و بوي تو هميشه كنارم ميماند

 

هميشه تا به قيامت به ياد تو ميمانم                 

 

هميشه تا روز اجل دوستت دارم

 

پر اشك ميشود اكنون در يادت چشمانم      

 

بلند ميشوم و از ته روح و جان فرياد ميزنم

      دوستت دارم

         

ilove you برای همیشه در این قلب خسته بمان

برای تو مینویسم.لبانم برای این امده اند تا نامتو را فریاد بزنند. 

دستهایم برای این امده اند تا دور تو حلقه بزنند .

گامهایم برای ای امده اند تا بسوی تو بشتابند

قلب من برای این امده است که تو را بستاند

دل من برای این است که تو را در وجود خود جا دهد

جان من برای این است که به پای تو قربانی شود

دوستت دارم

 

زمانی که همه جا در تاریکی فرو برود میخواهم در کنار من باشی

تا در ان تاریکی شب هر دو به شرق بنگریم و طلوع خورشید را بنگریم

ان زمان که طلوع خورشید کامل میشود تو در کنار م بمان

وقتی که در کنار توهستم رنج ها را احساس نمیکنم خستگی بر من چیره نمیشود

اگر تو با من باشی چهره خشن زندگی را حس نمیکنم

زمانی که همه جا در تاریکی محض فرو میرود زندگی را روشن میبخشی و اغاز یک زندگی نوین را در ان تاریکی شب به من نوید بده

در ان تاریکی شب روشنی بخش زندگیم باش و اغاز یک زندگی نوین را به من بده


 

نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت