بازم هوای تو به سرم زده و دل غرغروم داره بهونه بودنتو می گیره….

 

امروز وقت غروب رفتم پشت بوم ...غروب خیلی زیبا اما دردناک بود..راستشو بخوای

 

خیلی برام آشنا بود  ...نمی دونی  که خورشید چه مظلومانه با آسمون خداحافظی میکرد

 

 مثل من و تو ... خورشید وقت رفتن بغضشو توی دلش کشت تا آسمون دلش نگیره

 

 مثل من اشکاشو پشت یه لبخند پنهون کرد مثل من ... آسمون خواست با گفتن برو........!

 

به خورشید محبت  کنه مثل تو ... من همه اینا رو دیدم ... دلم میخواست خورشید روبغل

 

کنم بهش بگم گریه نکن آخه منم مثل توام اما خورشید از ترس اینکه آسمون از اشکای

 

اون دلش بگیره تند تند رفت پشت کوه و غروب شد ... غروب ...از غروب بدم میاد

 

...بعدشم بارون اومد آخه آسمون دلش واسه خورشید تنگ شده بود و گریه میکرد

 

 مثل من ... بعد از اون یه دریا اشک ریختم واسه تنهایی خودم ... واسه بی کسی

 

 خودم ...واسه عشق بی پناه خودم ... واسه تو...

 

نمیدونم این تقدیر منه یا سرنوشت تو....اگه اینجوری دیواری از جنس فاصله بین دستای

 

 ما جدایی انداخته... خیلی وقته صدای تپش قلبت وگرمی دستات شوق زندگی دوباره رو

 

 توی من زنده نکرده... حالا منتظرم ..منتظر بودنت...با من بخون ستاره ...

 

وبا من بمون....برای همیشه ..!

 

 

 

دوست ندارم که فکر کني دوستت دارم  .....دوست دارم باور کني که دوستت دارم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...چون دنيا خیلی کوچیکه ...ميدونم که ..دنیا يه روز

تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...چون روز میآد و شب هم بالاخره

تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالي...چون آب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...چون من که اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

                                

 


 

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت