یه دل میگه نشم عاشق کس

یه دل میگه میمیرم بی نفس

یه دل میگه برمو یه دلم میگه خو کن به هوس

یه دل میگه پر رنگ وریاست

یه دل میگه اینه رویای ماست

یه دل میگه برمو....یه دلم میگه فرداباماست

یه دل میگه پر از عشقم هنوز

یه دل میگه که بساز و بسوز

سر کن بی فروز

خو کن به دروغ

این عمر دوروز.......

 

                     

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من

درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان

 رفته است .درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش

 مي شود .پرنده اين را گفت و پر زدانسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ

افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش

موج زد.آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال

و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم بالهايت

 را کجا جا گذاشتي ؟ "انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

وگريست...

          

این داستان منو یاده یه جمله ای میندازه.........

اینکه بچه ها فرشته هایی هستن که هرچقدر بزرگ میشن بال هاشون کوتاه تر

و دستاشون دراز تر میشه.............

کاشکی ادمها تو بچگیشون میموندن................به همون معصومیت....به مون پاکی....

اما کاش میشد......................


 

نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت